**باسلام
ودرود :ازطرف برگزارکنندگان مراسم ، حضور همه شمارا درمجلس پاسداشت
سعید سلطانپور شاعر ، نویسنده وکارگردان انقلابی وانسان فرهیخته
ای که تمام زندگی اش را درراه مبارزه برای رهائی انسان از قید وبند
ستم واستثمار وزور وسرکوب گذاشت خوش امد میگویم
با کشورم چه رفته است
باکشورم چه رفته است که زندانها
ازشبنم وشقایق سرشارند
وبازماندگان شهیدان انبوه ابرهای
سوگوار
درسوگ لاله های سوخته می بارند
برکشورم چه رفته است که گل ها هنوز
سوگوارند
سعید سلطانپورآموزگار، میراث
دارعشقی، فرخی ، گلسرخی وصمد ،درسال 1319 درخانواده کارگری تولد
یافت. بعد از اتمام دوره دبیرستان درتهران آموزگار شد. تدریس در
مناطق فقیر نشین تهران اورا بیشتر با فقر وفاصله طبقاتی اشنا
کرد.اما شناخت دردها ورنجهای مردمان کارگر وزحمتکش و فشار اختناق و
بی حقوقی درچهارچوب آئینه کوچک مدرسه تنها جزئی از مصائب اجتماعی
را درخود منعکس میکرد. سعید برای شناخت بشتر درد ها ودرمان ها به
میان جامعه رفت ، میان مردم زیست و ازمردم الهام گرفت. چه درزمان
پهلوی و چه درزمان ارتجاع اسلامی، هرجاکه پاگذاشت آنجا را به میدان
مبارزه تبدیل کرد. او دراعتصاب فرهنگیان که به شهادت دکتر خانعلی
انجامید فعالانه شرکت کرد. ازمدرسه ای به مدرسه دیگر رفت . و از
مبارزه برای ازادی سخن گفت .درمراسم تشییع جنازه تختی تهدید های
ساواک واداره سرپرستی دانشگاه را به هیچ گرفت ودرمیان مردم به بسیج
وافشاگری پرداخت. درشب های شعر 1347 زیر سیطره استبداد وخفقان ،
دلیر واستوار با خواندن اشعاری سوزان درباره آزادیهای سیاسی
شورخفته مبارزاتی را درجوانان بیدار کرد. وفضای نوینی درچشم انداز
شعر مبارز ایران گشود.
نمایشنامه آموزگاران را درسال 49 به
صحنه برد ساواک به محل نمایش حمله برد وکارگردان را بازداشت کرد.
سعید صلاحیت دادگاه های نظامی را ردکرد اعتراضات دانشجویان درداخل
وخارج کشور بعد ازچند ماه ازاد شد. ودرهمان سال کتاب نوعی از هنر
ونوعی ازاندیشه را پنهانی به چاپ رساند و دوباره به زندان
افتاد.اودردادگاه پرخاشگر ورزمنده ، محاکمه گران را به محاکمه کشید
. وپس از ازادی اززندان بلا فاصله نمایشنامه «چهره های سیمون
ماشار» را به صحنه آورد ودادگاه های شاهانه را به سخره گرفت. وباز
به زندان رفت 40 روز درکمیته، درسلولی مقابل اتاق شکنجه و سلولهای
قزل قلعه به سربرد. شکنجه دید و شکنجه شد . سرانجام بدلیل بازتاب
گسترده وبین المللی دستگیری اش ، رژیم باردیگر ناچار آزاد اش کرد.
درسال 53 به جرم سرودن « آوازهای بند» مجددا دستگیر شد. هفت ماه
شکنجه های اقراری ،انتقامی ، جیره ای، نتوانست اراده وی را درهم
شکند. بیست ویک روز نیمه جان روی تخت بیمارستان شهربانی وساواک با
پاهای آماس کرده و ریش ریش وتاول زده و بازخمهای به استخوان رسیده،
سخن گفت .وسرانجام بدون هیچگونه درمانی به کمیته بازگردانده شد
وبازهم شکنجه اش کردند وسه سال درزندانهای قصر واوین آرمانهای
آزادیخواهانه وانساندوستانه را درنوشته هایش فریاد زد . بعد از
ازادی بیدرنگ خود را به فضای پرتپش مبارزه افکند. نامه اعتراضی
کانون نویسندگان را امضا کرد وسپس درشبهای شعر کانون ، دربرابر
جمعیت فریاد کشید:« زندانی سیاسی ازاد باید گردد» وآنگاه با اشعارش
از انقلاب نزدیک سخن گفت . سپس فرصتی بدست آورد تا درشهرهای عمده
اروپا با متینگ های پرشور وکنفرانس های مطبوعاتی وتظاهرات خیابانی
به افشای استبداد حاکم بپردازد . سعید قبل ازقیام شور مبارزاتی
خود را درخدمت جنبش انقلابی وازادی خواهانه توده های مردم قرارداد
وپس ازقیام تاتر مستند «عباس آقا کارگر ایران ناسیونال» و«مرگ
برامپریالیسم» را برروی صحنه آورد. دراین نمایش سعید هنرنمایش را
چنان بامبارزه طبقاتی درآمیخت که درتاریخ تاتر ایران سابقه
نداشت.ونیز خطر ارتجاع وتداوم استبداد وخودکامگی راهشدار داد
واینکه که انقلاب ایران تنها باتداوم خود میتواند به اهداف
آزادیخواهانه وانسانی خود برسد.
زندگی نامه سعید بی گمان کارنامه
رزمندگی وایستادگی انسان اندیشمندی است که اندیشه پربارش تاریکخانه
های تاریخ را می شکافد وپرده های کهن را بارنگهای زنده امروزی آشنا
میکند او پیامی روشن دارد، به روانی اب ، به سادگی وروشنائی افتاب:
پیام امید ، پیام استقامت وپیام دمیدن سپیده آزادی.
سعید ازهنگامی که چشم برجهان گشود
راهی بس دشوار درپیش روداشت. راهی بین تولد فقرزده تا مبارزه
برعلیه فقر،وازدامان گمنامی اش تا شهادت حماسه وارش
.
زندگی ومرگی که قلب هزاران انسان عاشق آزادی را به یادگاه جاودانه
اش بدل ساخت.
این نعره من است
این نعره من است که روی فلات میپیچد
وخاک های سکوت زمانه تاریک رامی
آشوبد
وباهزارمشت گران
برابهای عمان میکوبد
این نعره من است که میروبد
خاکسترزمان رااز چشم روزگار
دریافت عمیق ازتاتر بعنوان شیوه ای
برای بازگوئی نارسائیها وستم های طبقاتی،درجامعه ای که فرهنگ وکتاب
،برای خیل عظیم جوانان اش کمیاب بود.اورا درهرگامی به تجربه ای
تازه ، ازنزدیک شدن به مفاهیم قابل فهم تربارورساخت.
ازدریافت نخستین پیام پیشاهنگ
درحماسه سیاهکل با کلام اش سیر تجربه های خونین جنبش تازه پای
ایران را همراه وپشت گرم است واینک تمامی پهنه فلات را زندانی
میبیند و مردم ستم زده را قهرمانی که میبایست دیوارهای فولادین
تودرتو را فروریزد.
ای دوست ای برادر زندانی
اینجا میان مسلخ اندیشه وامید
روی فلات خون وفلز وکار
روی کران ماهی ومروارید
دربندر نظامی نفت وناو
درکشتزارهای برنج وچای
درکنارگله وگندم
ما
این بام های کوچک توفان
آهنگ پیش گوئی توفان ناگهان
دربند های سرد قزل قلعه واوین وحصار
زندانیان خسته این خاک نیستیم
زندانیان خسته این خاک دیگرند
زندانیان خسته این خاک
دربندکارخانه وکارستمگرند
انبوه سرخ رنجبران اینجا
زندانیان خسته زندان کشورند
درچنین زمانه ای ،سلطانپور،بینش،
گویش،هنر ، تعهد وازهمه مهمتر عشق خودرا درخدمت هدفی مشخص ودیرپای
آزادی وبرابری اجتماعی نهاد .با هنر واندیشه نوع خود، رسوائی
هنرفرمایشی را آشکارترکرد ومیان دو نوع ناهمگون اندیشه وهنر، فاصله
چشم ناپوشیدنی گشود.اینک بردن سخن وتبدیل آن به عمل دربین مردم ،
درمیان بود.
چون کوهی از آتش برمی خیزم
باچشمه خونین اشک
روی تجربه های شهادت
مرثیه سوزان زمانه ام را می سرایم
وخردمند وعاشق
خفته برچخماق لبانم
روئیای بی قراربوسه وآتش
پرسشی تکان دهنده پرده ها را
ازدوسوی درید: تعهد وپاسخ متعهدانه به هیاهوی بی امان گردبادی که
جامعه را درهرلحظه درخود می پیچاند. ویا دلخوش داشتن به چند
فریادکی که اکثرروشنفکران آن روزوجوانان شوریده پیش از آن برآورده
بودند وپس از آن درپوسته یاس و سرخوردگی ، وبی عملی بیشتر به دور
خود می چرخیدند.
دراین سکوت سترون
براین کرانه خوف سا
ودراین فلات گل خون وساقه زنجیر
نه
ای صدای توانای من
نمی مانم
با تمام توان به خون نشسته تو
چنان که فرخی وعشقی
ببین هنوز ازاین قتلگاه میخوانم
صدای خسته من رنگ دیگری دارد
صدای خسته من سرخ وتند وتوفانی است
صدای خسته من آن عقاب را ماند
که روی قلعه شبگیر بال می کوبد
ونیزه های تفته فریادش
روی مدار آتیه وانقلاب می چرخد
نگاهبانان وپاسداران نظام ستم
وشکنجه وزور ،همانند فرزندان خلف امروزه خود ،پای را برآخرین نشانه
های تمدن وانسانیت فرونهادند وزنجیرهارا هرچه سنگین تر برای به قفس
کشیدن ها آخته کردند ودیوارهای شکنجه گاه ها برای درکام خودکشاندن
هنرمندان متعهد وخفه کردن فریادهای برآمده ازپوست وگوشت سوخته
بالارفت.
اگرچه درتب تند شکنجه میسوزم
زخون ریخته خورشیدها می افروزم
شکست پیکرم از آذرخش خونالود
دمید تندر گلماقهای جانسوزم
به خون تپیده ام ازتازیانه ها، که
چرا
نهنگ شعر به خوناب می زید هنوزم
نشست درشب خونین ، کنارآتش زخم
زبرگ خون،تپش زندگی میاموزم
فراگون نمودن ناله های حسرت بار به
فریاد های ازسرخشم ، اشک های حسرت آلود انزوا به جویبارهایی که می
رفت تاسیل شودوبنیان ستم فروکند.ودستهای کوبنده بر سر وسینه درخشم
فروخورده ، به مشت های برفراز آمده، رسالت و میثاق هنرمند متعهد
شد.
سلطانپور این بار نیز ، خود
پیشاپیش، ونه درکنار معرکه ، درقلب چنین هیاهو وتولد تازه ای
ایستاده بود. ابتدا تالار فردوسی دانشگاه تهران وپس از آن دیگر محل
های اجتماع زنده ترین وبالنده ترین جوانان جامعه را که توان وخواست
بیداری را نوید میدادند ، شاهد برپائی نمایش های پرشوری شدند که
سعید گرداننده اصلی آنها بود.نمایشنامه هایش تمامی گزیده از آثاری
بودند که بهره کشی وستم بمثابه جزء جدائی ناپذیر جوامع طبقاتی،
بروشنی عرضه میشدند. وایستادگی ومقاومت تا پای جان ، تنها نوید
رهائی انسان بود .وبا این همه ، درآنها نشانی از قهرمان نبود،
چراکه قهرمان خود مردم عادی بودند واین بزرگترین پیامی بود که
سلطانپور برای دیگران داشت.
آزادی چیست؟
خیابانی با تکه های درشت آفتاب؟
بارانی که روی کارخانه می کوبد؟
دلخستگانی باهیاهوی فردای کار
که درقهوه خانه های غروب چای
مینوشند؟
گلهای دود که برلبها می سوزد
ودرپنجه ها خاکستر میشود؟
ستاره ای که روی خستگی کارگران می
تابد؟
چشم گریان مادران
که جامه ی زندان فرزندان به اشک می
شویند؟
خستگان زمین میلیون ها
که روی مزارع دروشده ایساده اند
بازنان وفرزندان گرفتار
وبرگ های وام را درباد تکان میدهند؟
آزادی چیست؟
بهار سوگواروطن
برگشته ازپشت دیوارهای زندان
سرگشته درپایتخت کشتار؟
هیچیک ازبرپائی ها، دیرزمانی نمی
پائید وگوئی که سعید به قصد واختیار دشمن آزادی را به دام میکشید
تاچهره کریه حکومت زور واختناق را به ملموس ترین وگویا ترین نمایش،
به مردم بنمایاند. پلیس گاه درخفا و گاه با بی شرمی آشکار
سلطانپور و هم جرمان اش را به بند میکشیدوباز پس از هررهائی ،
کوبنده تر وآشتی ناپذیرتر ، صحنه ها را نمایشگاه بی رحمانه زشتی ها
و پلیدیهای های زمانه می کرد.
گاه از پس «چهره های سیمون ماشار»
وزمانی اززبان « آموزگاران» ودیگر گاه درسایه های رو به افول «باغ
آلبالو» و....
درطول دو وقفه نسبتا طولانی که
دربند شکنجه اسیر بود (سالهای51تا 53) ناگزیر صحنه ها وخانه های
نمایش ازوجودش خالی وفریاد ها و پیام هایش همچنان ازپشت بند
ودیوار وزنجیر ، مانند همیشه رسا و بی بخشش ، نوید پایان شب تیره و
دم زدن سحررا می داد.
وباز همچنان
ما
این بام های کوچک توفان
آهنگ پیشگوئی توفان ناگهان
با داغ های تافته- گل های زخم وپوست
با سینه های سوخته میخوانیم
ازبند بند قلعه تاریک
آزادی
ای تحول خونین
ای انقلاب دور
ونزدیک
دراوازهایش از بند وکشتارگاه ،
واقعیات روز بروز ملموس ترزمان را میبینیم ، انفجار خون وآتش ،
قلبی که آماج گلوله میشود ورودی که به رنگ خون می نشیند وسفری که
سینه خیز ادامه مییابد ودرهمه جا، فریاد وفریاد وخشمی که دیگر
فرونمی خورد وهمچون خورشیدی سرخ تراز هرچه سرخ، می شکفد تا بامدادی
پراز شقایق ها ی سرخ را درافق بگستراند ، انچنانکه شد.
با شروع مبارزات توده ای ، ارمغان
تجربه به پوست وگوشت آمیخته اش از شکنجه گاه ها پیام اتحاد ومبارزه
ای بود که به میان دانشجویان مبارز درفراسوی مرزهای ایران آورد.
همراه آن ، چهره آشتی ناپذیراش درشب های بارانی شعر ، که به منزله
اولین ساعقه نور آزادی از پس ابرهای ضخیم چندین ساله درخشید
وشیفتگان شنیدن پیام آزادی را به نوید باران پرصفای بهاران ،
درشبهای خزان زده به خیابان کشاند، اعتصابات و بست نشینی دانشگاه
صنعتی ، متینگ های مترقی کانون نویسندگان و دانشگاهیان وغیره ،
لحظه ای یاد و پیمان وتعهدش را رها نکرد.
حتی فردای روزی که بسیاری از خوش
باوران ، ونه تنها فریبکاران ، انقلاب را پیروز خوانده ورسالت اش
را انجام یافته دانستند، سعید بخوبی میدانست که عباس اقا کارگر
ایران ناسیونال و صد ها هزار مثل او ، هنوز اززیر زنجیر بهره وستم
واختناق و بی حقوقی آزاد نشده اند و بین فریاد مرگ برامپریالیسم
او وشعارفریبکارانه غاصبین انقلاب مردم ، سالها رنج ومبارزه فاصله
بود.
تفاوت دراین بود که اکنون فضای
پروازدادن فریاد هایش پهنه سراسر ایران شده بود ودیگر نمایش ها
زیر سقف های کوچک نمی توانست اجرا شود ، خانه او همه جا بود، تاترش
همه جا را می پیمود و محدودیت ها را می شکست، درکارخانه در پارک،
درمدرسه ،درخانه های نمایش، همه جا و همه جا او بود و درمقابل اش
فرزندان خلف زمانه منحوس پیشین که با چماق و تکفیروگلوله وزندان ،
می خواستند صدایش را خفه کنند و فریاد بر می آوردند ، کرشوید ،
کورشوید، لال شوید!
وعاقبت نیز ، جنانکه رسم و روش
کوردلان کوته بین است ، گمان بردند که اگر درخت را قطع کنند،
ازرویش دوباره باز خواهد ایستاد ونیز هرچه وقیحانه تر شاخ وبرگها
را بزنند ،زودتر ریشه های گسترده درخت را از خون حیات تهی خواهند
نمود.
دشمنان آزادی، دریکی از روزهای شاد
وزیبای زندگی سعید، روزی که میرفت تا پیوند زندگی با یاری ببندد،
به میعادگاه عقدشان وحشیانه یورش بردند . سعید درآن روز نیز تعهد
به آرمان دیرپای سراسر زندگی اش را، عشق اش را به آرمانهای انسانی
و آزادی ، والاتر وبرتر از دیگر تعهدات اش قرارداد.وبا آغوش باز به
استقبال سرنوشتی رفت که بخوبی میدانست بس سبعانه ترازقبل ، با او
رفتار خواهد شد. سعید این بار بعد از تحمل 23 روز شکنجه وبا مرگ
تدریجی که ازتمامی مرزهای تصور هرجلادی فراتر می رفت تا آنجا که
تیر خلاص آخرین را با کینه کور ، از او دریغ نمود، از پشت دیوارها
باز نگشت تاوقاحت وذلت دشمنان ازادی را بازگوکند. سعید با خون خود
حماسه عشق جاودانه اش را صحه گذارد.
سعید که همانند هرانقلابی متعهد به
آزادی انسان ریشه درخاک سرزمین شوریده خود دارد، نه تنها فنا نشده
است بلکه صدایش و مشت گره کرده اش هرچه رساتر وکوبنده تر بردیدگاه
انقلاب فردا رویش همیشگی دارد، چراکه با مرگ سرافرازانه اش سرشار
از تعهداش جاودانه ترین گواه آشتی ناپذیری باظلم ستم و گویاترین
تعهد هنری وانسانی را درخود به یادگار نهاد. تا هر روز ودرهرکرانه
ای پشتوانه ویاد آورنده دو نیروی آشتی ناپذیر آزادی واستبداد و
خودکامگی باشد . مرگ سعید چهره نوین زندگی اوست چرا که قلب او
دراثارش و دربطن تاریخ انقلاب ایران برای نابودی ستم واستثمار وزور
وسرکوب طپشی تازه یافته است
قلب مرا بردارید
قلب مرا بردارید
این قلب، این ستاره خونین را
این ارغوان کوهی راکه میچرخد
درتوفان
ونعره میکشد از آتش جگر درباد
قلب مرا بردارید
قلب جوان من
مانند قلب قطب نمائی است
که روی جذبه ی قانون خاک می لرزد
ودرمناطق تاریک خارخونین اش
همیشه درجهت انقلاب میماند
قلب مرابردارید
ازخاک های گلگون
ازباغ خون ملت
این لاله شکفته شرقی را بردارید
*متن سخنرانی عباس سماکار و
حسن حسام متعاقب دریافت درج خواهند شد.