صفحه اصلی                                                                   صفحه قبل


 

بعضی اشعار شاعر  

   

با كشورم چه رفته است

 

با كشورم چه رفته است
كه زندان‎ها
از شبنم و شقايق سرشارند
و بازماندگان شهيدان
انبوه ابرهاي پريشان سوگوار
در سوگ لاله‎ هاي سوخته
مي‎بارند
با كشورم چه رفته است
با كشورم چه رفته است كه گل‎ ها هنوز سوگوارند.
با شور گرد باد
آنك
منم كه تفته ‎تر از گرد بادها
در خارزار باديه مي‎ چرخم
تا آتش نهفته به خاكستر
آشفته ‎تر ز نعره‎ ي خورشيدهاي «تير»
از قلب خاك‎ هاي فراموش سرگشد
تا از قنات حنجره ‎ها
فوج خشم و خون
روزي غروب سوخته‎ ي مرگ، پر كشد:
اين نعره من است
اين نعره من است كه روي فلات مي ‎پيچد
و خاك‎هاي سكوت شانزده ساله را مي ‎آشوبد
و با هزار مشت گران
بر آب‎هاي عمان مي‎ كوبد
اين نعره‎ي من است كه مي ‎رويد
خاكستر زمان را
از خشم روزگار
بعد از تو، اي ......
اي آخرين ستاره ‎ي اعدامي
اي «خسرو» بزرگ
كه برق ولرزه در اركان خسروان بودي
من هيچ نيستم
غير از مسلسلي كه در زمينه‎ ي يك انقلاب مي‎ گذرد
و خالي و برهنه و خونالود
در خون توده ‎هاي جوان مي غلتند
تا مثل خار سهمناك و درشتي
- روئيده بر گريوه‎ هاي گل سرخ -
آينده را
بماند
در چشم روزگار
يادآور شهادت شوريدگان خشم
بر ارتش مهاجم اين تازي
اين تزار
اي خشم ماندكار اي خشم
خورشيد انفجار اي خشم
تا جوخه‎هاي مخفي اعدام
در جامعه ‎هاي رسمي
آنك
آنك هزار لاشخوار اي خشم
مثل هوار باره‎ ي يال افشان
خون شهيه بسته است بر اين ويران
ديگر ببار
ببار اي خشم
اي خشم چون گذاره آتشفشان ببار
روي شب شكسته‎ ي استعمار
اما دريغ و درد كه جبريل‎ ها «او»
با شهپر سپيد
از هر طرف فرود مي ‎آيند
و قلب عاشقان جوان را
با چشم و چنگ و دندان مي ‎خايند
و پنجه‎هاي وحشت پنهان را
با خون اين قبيله مي‎ آلايند
با اينهمه شجاع
با اينهمه شهيد
كشورم چه رفته است كه از كوچه ‎هاي آتش و خون
با آتش تفنگ
با آتش قيام
انبوه پاره پوشان
انبوه ناگهان
انبوه اتنقام نم ي‎آيند
چشم صبور مردان ديري ست
در پرده‎هاي اشك نشسته ست
ديري ست قلب عشق
در گوشه ‎هاي بند شكسته ست
چندان ز گوشه‎ هاي قفس خوانديم
كز پاره‎ هاي زخم، گلو بسته ست
اي دست انقلاب
مشت درشت مردم
گلمشت آفتاب
با كشورم چه رفته است
 

ايران‌ من



به‌ تجسم‌ سختي‌ و خشم‌ به‌ محمدخليلي‌



ايران‌ من‌
ايران‌ بادهاي‌ مهاجم‌
ايران‌ آب‌هاي‌ گرفتار

ايران‌ من‌ توئي‌؟
ايران‌
توئي‌؟
توئي‌؟
اين‌ مرد خشمگين‌ كه‌ زبانش‌ بريده‌ است‌؟
سر كوفته‌ به‌ صخره‌ الوند
گيسو فشانده‌ بر وزش‌ وحشي‌ خزر
خون‌ ستيزه‌ها را از پنجه‌هاي‌ خشك‌
در آب‌هاي‌ عمان‌ مي‌شويد
و تاول‌ سهند گران‌ را
مرهم‌ ز برف‌هاي‌ هميشه‌ مي‌آورد؟
و تاج‌ نفت‌ و
ماهي‌
بر تارك‌ شكافته‌اش‌ تاب‌ مي‌خورد؟

ايران‌ ناوهاي‌ مهاجر
در ساحل‌ بنادر ويران‌
ايران‌ دربدر
ايران‌
ايران‌ كه‌ مثل‌ لاله‌ در بادها پريشاني‌

در بارگاه‌ سودا
ايران‌ من‌ توئي‌
كه‌ هيبت‌ حماسي‌ دورت‌ را
با خنجر و گلوله‌ مي‌آرايند؟
اردوي‌ سال‌هاي‌ اسارت‌
زندان‌ ازدحام‌ اسيران‌
ميدان‌ انقلاب‌هاي‌ مغلوب‌

درياي‌ نعش‌
درياي‌ نعش‌هاي‌ فراموش‌
آيا درخت‌ وحشي‌ آزادي‌
روي‌ كدام‌ صخره‌ فرياد رسته‌ است‌؟

ايران‌ تو آن‌ سكوت‌ كهنسالي‌
بشكاف‌ صخره‌هاي‌ دماوند خشم‌ را
و سنگ‌هاي‌ سرخ‌ پريشان‌ را
چون‌ مشعل‌ ستاره‌ به‌ شولاي‌ شب‌ بگير
و با لهيب‌ سوزان‌ بر ناوها ببار
ايران‌ كه‌ تاج‌ نفت‌ و
ماهي‌
بر تارك‌ شكافته‌ات‌ تاب‌ مي‌خورد
از صخره‌هاي‌ سهم‌، درختي‌
چون‌ نعره‌هاي‌ صاعقه‌ مي‌رويد
انبوه‌ ناوهاي‌ مهاجر
زير تگرگ‌ وحشي‌ آتش‌
تا دور دست‌ اسكله‌ها سوت‌ مي‌كشند

آنك‌
حريق‌ منفجر بوته‌هاي‌ نفت‌
بر تارك‌ شكافته‌ي‌ ايران‌
اينك‌
شروع‌ گردش‌ آزاد ماهيان‌
در آب‌هاي‌ قرمز درياچه‌ خزر
و آب‌هاي‌ قرمز عمان‌

 

زير شب

 


با صدايي‌ پر از خار و زخم‌
با صدايي‌ پر از جراحت‌هاي‌ تجربه‌
نعره‌ مي‌كشم‌
آيا درياي‌ خار و خون‌ را مي‌بيني‌؟

با حنجره‌اي‌ خونين‌
نعره‌ كشيدم‌
آيا صداي‌ زخم‌ را شنيدي‌؟

مشت‌هايم‌ را بر شب‌ كوفتم‌
شب‌
سر سخت‌
ايستاد

زير شب‌
چون‌ ستوري‌ زخمي‌
سم‌ بر زمين‌ كوفتم‌
و گريستم‌
ستاره‌
ويران‌ بود
هيچكس‌ ضجه‌هاي‌ خونين‌ را نشنيد
با حنجره‌اي‌ خونين‌
نعره‌ كشيدم‌
هيچكس‌ باران‌ خون‌ را نديد

زير شب‌
و زير ابر
اي‌ عظيم‌ترين‌ فرياد
بگذار تو را چنان‌ بركشم‌
كه‌ به‌ قلب‌ ستارگان‌
پرتاب‌ شوم‌

با صدايي‌ پر از خار و زخم‌
در انقلاب‌ خون‌
به‌ ديدارم‌ بيا

 


آخرين‌ سرود
 


دو شعر در من‌ سروده‌ شد
دو شعر نوشتم‌
بي‌آنكه‌ آرامشي‌ در من‌ ببارد
در «عشق‌»
از بادبان‌هاي‌ دست‌هايت‌
كه‌ دو تسليم‌ اند
و در «يگانگي‌»
از روستازاده‌اي‌
كه‌ ندارم‌
سخن‌ گفته‌ام‌

مرا شعري‌ ديگر بايد
شعري‌ كه‌ من‌ ندانم‌ چيست‌
شعري‌ كه‌ آرامش‌ را
مثل‌ رطوبت‌ خاك‌هاي‌ كهنه‌
در من‌ بيدار كند

من‌ هرگز شعر نساخته‌ام‌
من‌ خود، لحظه‌هايي‌، شعر بوده‌ام‌
من‌ خود را نوشته‌ام‌
در من‌، درخت‌ها كلمه‌ بودند
چشمه‌ها كلمه‌ بودند
ستاره‌ها كلمه‌ بودند

و شعر من‌
تصادم‌ ستاره‌ و درخت‌ بود
فوران‌ درشت‌ چشمه‌ بود
چيزي‌ بود كه‌ بيهوده‌ مي‌كوشم‌ تفسيرش‌ كنم‌

آهوئي‌ با ساق‌هاي‌ خيس‌
بيكراني‌ از علف‌هاي‌ پر شبنم‌
وزش‌هاي‌ خنك‌
چرائي‌
سلانه‌
سلانه‌
پرش‌ شبنم‌ها در گذرگاه‌ آهو
و اينهمه‌
سرشارم‌ نمي‌كند
مي‌خواهم‌ گريه‌ كنم

چكامهً جهان كمونيست

گلوله اي در دهان

گلوله اي در چشم

 در تكه هاي يخ

در سرد خانه پزشك قانوني

در شعله ي منجمد خون مي تابد

شعله اي در دهان

شعله اي در چشم

در ميتينگ هفدهم بهمن

در انبوه هواداران و مردم

 در ميان پلاكاردها و شعارها

 در گردش تفنگداران جمهوري و گله هاي پاسدار واوباش

در قرق چماق وزنجير و نارنجک

در صداي شليك هاي ترس و

دشنام هاي جنون

..............

در ميان پلاكاردها

                          انقلاب

با پيشاني شكسته و خونچكان

                                        مي خواند

با صداي درخشان جهان و

                                  رودخانه ها

                                    و رفيقان جهان

جهان كمونيست را

                             مي سرايند  و

                                             مي سرايند

با دسته گل هايي از خون

بر فراز ميتينگ تاريخ

رودخانه پويان



خون گوزن، جنگل پويان ديگری ست

بعد از صدای پويان
بعد از حريق سوخته ی خون شعله ور
بعد از حريق توفان
بعد از صدای جنگل
ايران
ديگر
مانند رودخانه ی خونيني ست
بر صخره های سختي مي راند
از قله های رنج فرو مي ريزد

در دره های دلتنگي مي خواند
و زخم تابناک شهيدان را
با کاکلي شکافته و خونريز
بر سنگ و صخره کوبان
در خاک های گلگون
مي گرداند

همپای رودخانه ی سوزان
بايد
مثل حريق توفان
بر فرق کوه و دشت برانم
زخم برادران شهيدم را
بايد
مثل ستاره هايي خون افشان
روی فلات سوگوار بگردانم
بايد بغرم از جگر و
چون شير
با يال های خونين
در بيشه های خشم بمانم

رگبارهای آتش، افروخت
و استخوان و خون
در خانه و خيابان
آتش گرفت
سوخت
قلب گوزن های جوان
- قلب انفجار -
در چشمه های آتش و خون خفت
بادی هراسناک برآمد
قلب هزار چشمه ی خونين
در جنگل سياهکل
آشفت
جنگل شکافت
و پانزده ستاره ی خونين
با نعره های سوزان برخاست از نهفت
و بر مدارهای گريزان چرخيد
چرخيد روی جنگل و
توفيد روی شهر
بر فرق شب شکفت

با کاکلي شکافته
مي راند
بر سنگ و صخره
رود
و نعره های من
پيچيده روی قله ی خونآلود.

گل های حزب سوخته ی دلشکستگان
مردان خشم و خوف
خونشعله های پيکر در خون نشستگان
وحشت فرو نهيد و فراز آييد
از قله های قرمز شبگير بنگريد
از قله های قرمز شبگير بنگريد
با شاخ های خنجر
با چشم های خشم
روييده بر کرانه ی خون
جنگل گوزن

غزل زمانه



نغمه در نغمه ی خون غلغله زد، تندر شد
شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد

چشم هر اختر پوينده که در خون مي گشت
برق خشمي زد و بر گرده ی شب خنجر شد

شب خودکامه که در بزم گزندش، گل خون
زير رگبار جنون، جوش زد و پرپر شد

بوسه بر زخم پدر زد لب خونين پسر
آتش سينه ی گل، داغ دل مادر شد

روی شبگیر گران ماشه ی خورشید چکید
کوهی از  آتش و خون موج زد و سنگر شد

آنکه چون غنچه ورق در ورق خون مي بست
شعله زد در شفق خون، شرف خاور شد

آن دلاور که قفس با گل خون مي آراست
لب آتشزنه آمد، سخن اش آذر شد

آتش سينه ی سوزان نوآراستگان
تاول تجربه آورد، تب باور شد

وه که آن دلبر دلباخته، آن فتنه ی سرخ
رهروان را ره شبگير زد و رهبر شد

شاخه ی عشق که در باغ زمستان مي سوخت
آتش قهقهه در گل زد و بارآور شد

عاقبت آتش هنگامه به ميدان افکند
آنهمه خرمن خونشعله که خاکستر شد